(اول این قصه تو یی) |
تا کی پشت این پنجره های خالی از عبور ، آمدنت را انتظار بکشم ؟
تا کی حرف های نگفته ات را در دل بی قرارم تکرار کنم و چشم به راه نگاهت بنشینم ؟
تاکی این امید بی رمق را زنده نگه دارم ؟
باور کن خیلی خسته ام ...
برای یکبار هم که شده ، تنهایی مرا باور کن .... غربت یاس های هر روزم را ...
و عطر شب بو را که دوباره در تک تک لحظه های زندگی ام پیچیده ...
شاید دیشب تو از کوچه ما گذشته ای .....

بهار شد، در میخانه باز باید کرد
به سوی قبله عاشق ،نماز باید کرد
نسیم قدس به عشاق باغ مژده دهد
که دل ز هر دو جهان بی نیاز باید کرد
کنون که دست به دامان سرو می نرسد
به بید عاشق مجنون ،نیاز باید کرد
<<امام خمینی >>

بهار که می آید، نفس های روزگار ،بوی تو را می دهد... بوی شب بو ...
بهار که می آید بیشتر دلتنگ تو می شوم
بهار که می آید انگار عاشق تر می شوم
قدم های سبز بهار مبارک ...
|
|
نبودنت ، بهترین دلیل است برای خالی ماندن صفحه های دفتر زندگی من ......
تو خود حُسن خدایی و حسن در حَسنی
تو که در هر وطنی ، شاهد هر انجمنی
به چه جرمی و چه تقصیر ،غریب وطنی؟
دلت از زخم زبان ،پاره شده چون جگرت
کس ندانست و نداند که چه آمد به سرت
طفل بودی که کتک خوردن مادر دیدی
اشک چشم پدر و داغ برادر دیدی
آنچه آمد به سر آل پیمبر دیدی
سالها غربت و تنهایی حیدر دیدی
بود یک عمر فقط قوت تو ،خون دل تو
چه توان گفت که شد همسرتو ،قاتل تو ؟
نه عجب گر ز غمت سنگ به صحرا گرید
آب ها خون شود و ماهی دریا گرید
بارها چرخ ستمکار تو را کشت حسن
ماجرای در و دیوار ، تو را کشت حسن
غم بی دردی انصار تو را کشت حسن
به چه تقصیر دگر یار ،تو را کشت حسن ؟
دوست دارم که شبی شمع مزار تو شوم
سوزم و نور فشان در شب تار تو شوم
جان و دل باخته ،بی صبر و قرار تو شوم
سر به دیوار نهم ، زائر زار تو شوم ....
( شعر از ؟)
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|