(اول این قصه تو یی)
 

سلام . این مطلب را در وبلاگ ناز و نیاز  خواندم ... جالب بود ...

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 13:56  توسط سهراب  | 
 

زمین اگر برابر کهکشان تکرار شود

حجم حقیری است

که گنجایش بلندی تو را نخواهد داشت

قلمرو نگاه تو ، دورتر از پیداست

و چشمان تو  ، معبدی که ابرها

نماز باران را در آن سجده می کنند

این را فرشته ها حتی می دانند

که نیمی از تو هنوز

نامکشوف مانده است ...

(سلمان هراتی )

  نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393ساعت 23:38  توسط سهراب  | 

چه بسیار فرق است میان کاری که لذتش برود و شاید گناهی بماند

و کاری که رنجش برود و اجرش بماند !

                                                   *******

سلام . بین تمام پیام هایی که از دوستان و همکارانم رسید این یکی خیلی به دلم نشست .کاش اینطور باشد و برای کار ما هم خدا ، گناهش را ببخشد و اجرش را نگه دارد

امسال روز معلم غریبی داشتم ... دلم از درد فراموشی شکست ... گرچه نمیدانم رنج دوست داشتن کسانی که از یادشان رفته ای سخت تر است یا غم یادآوری روزهای رفته ....

امروز هیچ کدام از نزدیک ترین اعضای خانواده ام یادم  نکردند حتی با همان پیامک های تکراری و اغراق آمیز رایج که شاید ده بیست تایش را نثار دوستانشان کرده اند ... شاید چون امروز جمعه بود و با دسته های گل به خانه نیامدم  که یادشان بیفتد ... شاید به خاطر زیاد شدن معلم های خانواده ... شاید هم زیاد جلوی چشمشان بوده ام و  دیگر .... وقتی دلم گرفت یاد معلم های خودم افتادم و لحظه های تنهایی که شاید داشته اند  ...شاید لحظاتی بوده که آنها هم دلتنگ یک جمله صمیمانه بوده اند و من فقط در دلم یادشان را زنده کرده ام ... خدا رحمتشان کند ... خیلی هایشان از رنج دنیا رها شده اند و به ساحل آرامش رسیده اند ...                 خوش به حالشان ..

احساس می کنم ما با آدم های دیگر مثل ستاره ها رفتار می کنیم ، زیاد به آنها نگاه می کنیم ... دوستشان داریم ... تحسین شان می کنیم درباره آنها حرف می زنیم ولی نزدیکشان نمی شویم ... بعضی آدمها در آسمان زندگی ما پر نور و درخشانند و برخی آنقدر کم سو  شده اند که از دور بین بقیه ستاره ها حتی پیدایشان هم نمی کنیم  ...

شاید من هم آدم ستاره ای زندگی خیلی از شاگردهایم باشم ولی حالا برای عزیزترین آدمهای زندگد ام یک ستاره کم سو و بی رمق شده ام که برای چند دقیقه حرف زدن با آنها باید وقت قبلی بگیرم .... زود از یاد رفته ام ... حداقل زودتر از آنی که خودم فکر می کردم ....

بهر حال این هم می گذرد ....

  نوشته شده در  جمعه دوازدهم اردیبهشت 1393ساعت 13:30  توسط سهراب 
دل شبیه قایقی کوچک به دنبال تو بود
از همان اول دل بی طاقتم مال تو بود

ترس از امواج دریا در دل من جا نداشت
ساحل آرامشم باریکه ی شال تو بود

ای بهار سبز ! دنیایی دعاگوی تو شد
راز حوّل حالنا در أحسن الحال تو بود

هفت قرنِ پیش در شیراز و در "طرف چمن"
خواجه ی شیراز حتی تشنه ی فال تو بود

جمعه ها و ماه ها و سال ها مجنون شدند
این حکایت در غیاب چندصد سال تو بود

من به بغض خود سفارش کرده بودم نشکند
سینه ام آتش فشان نیمه فعال تو بود ..


(سیدمهدی موسوی )

  نوشته شده در  شنبه دوم فروردین 1393ساعت 8:20  توسط سهراب  | 

مرگ بر شراره های شر

مرگ بر حقوق بی بشر





  نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم بهمن 1392ساعت 21:46  توسط سهراب  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM