(اول این قصه تو یی)
 
 

یادت به خیر ... !

چه زود هفت سال گذشت از حرف های ناتمام  ما و قصه رفتن تو  ... !

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 15:29  توسط سهراب  | 
 

یادت به خیر ... !

چه زود هفت سال گذشت از حرف های ناتمام  ما و قصه رفتن تو  ... !

  نوشته شده در  پنجشنبه هشتم آبان 1393ساعت 15:26  توسط سهراب  | 
پاییز  می آید و  ثانیه به ثانیه و قدم به قدم نزدیک تر

می شود و با هر قدمش  رنگ از چهره برگ های عاشق

می پرد . برگ ها رنگ می بازند اما آرزوهایشان را با امید

به دیدن بهاری دوباره زنده نگه می دارند ....

به اندازه تک تک برگ های رقصان پاییز ، آرزوهای خوب

داشته باش و با تک تک لحظه هایش زندگی کن ..

مهر ،تولد دوباره مدرسه و خاطره های جاودانه اش

مبارک ...

 

  نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 17:35  توسط سهراب  | 

به کدام گناه کشته می شوید ؟؟؟؟؟؟؟؟

 

به کدام گناه ؟

  نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم مرداد 1393ساعت 17:54  توسط سهراب  | 

سلام . این مطلب را در وبلاگ ناز و نیاز  خواندم ... جالب بود ...

  نوشته شده در  چهارشنبه چهارم تیر 1393ساعت 13:56  توسط سهراب  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM