(اول این قصه تو یی) |
امام محمد باقر علیه السلام فرمودند :
« به خدا سوگند که اگر سنگی ما را دوست داشته باشد خداوند آنرا با ما محشور و همنشین می کند، آیا دین چیزی غیر از عشق ومحبت است ؟! »
سفینة البحار
*****
بهار است و کاش تو از راه برسی ...
تو که باشی دیگر فرقی بین یاس و کاکتوس نیست ...
در پیش چشم های تو ،همه شکوفه می دهند...حتی اگر زخم هزار ساله
زمستان را بر دل داشته باشند ...
تو که باشی دیگر فرصتی برای گلایه نیست..برای دردکشیدن.. برای تنهایی
وقتی بیایی " غربت " از تمام لغت نامه ها پاک می شود ...
از داشته هایمان نمی پرسی ... با همه مهربانیت به دلهایمان نگاه میکنی
و به شوق نگاه تو تک تک ذره های وجودمان ،جوانه می زند ....
تو که باشی سنگها هم سبز می شوند ...
بیا که تاهنوز فرصتی هست ما هم " بهار "را بچشیم.از این آمدن و رفتن های
هرساله خسته شدیم ...
بیا ای ماندگارترین بهار که وقت ایستادن است .... ای مژده موعود !
اولین شکوفه های امسال تقدیم به تو ...


وقتی امام آمد ، ایران گلستان شد
لب های پژمرده ،گل های خندان شد
او مثل پیغمبر ،پیغام بر لب داشت
در باغ دلهامان ، نور خدا می کاشت
در پیش پای او ، بس لاله پرپر شد
ایران ما اما ، ایران دیگر شد
ایران اسلامی ، ایران قرآنی
ایران پاینده ، ایران ایرانی
( امیرعلی مصدق )

آن روزی که مرد همسایه تصمیم گرفت با سوادی کمی نم کشیده ، عقیده اش را روی دیوار کوچه ثبت کند ، شاید خوابش را هم نمی دید که روزی بیاید برای تایید نظر او و در تاریخ ایران جاودانه شود..
یادش به خیر .. چه روز عجیبی بود ...
چقدر دیدنی بود تمام شدن صبر مردم در برابر نمایش دروغ و تظاهر ...
انگار زن و مرد فقط برای این به خیابان آمده بودند تا با فریادهایی از عمق وجودشان ، همه دروغ گویان عالم را رسوا کنند ... ۹ دی روزی برای حقیقت بود ...

|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|