پای صدام که به خرمشهر رسید ، یک چیزی تو وجود ما شکست. یک حسی مثل غرور ، امنیت و ... شاید هم عشق !

نخل ها که سوخت  ، همه ما اهل خرمشهر شدیم !  آواره شدیم  و تلخی جنگ را چشیدیم .         فرقی نمی کرد چند ساله یا حتی چندماهه بودیم . همه مان خرمشهری شدیم تا بمب و موشک و     ضد هوایی ،  خاطره خیلی از شب ها و روزهایمان شود.

خیلی سعی کردیم در سالهای قد کشیدن ،بغض و جنگ و خاطره هایش را جا بگذاریم ولی حالا هرجای دنیا که گلوله ای شلیک می شود ، دوباره شهری با نخل های سربریده و دیوارهای سوراخ سوراخ یادمان می آید .

وقتی خرمشهر ۳۶میلیونی شد ، انگار تمام رنج ها و غصه هایش را بین دلهای همه ما تقسیم کردند. فرقی نمی کرد چندساله یا چند ماهه بودیم . آن موقع واقعا ایرانی شدیم !

 گنبد مسجدی که توپ ، نیمه خرابش کرده ، پاهایی که سالهاست حسرت یک قدم به دلشان مانده ،  درد زخم های بی التیام ...یا آنهایی که نیستند و باید تو زمین دلمان ،به جایشان شقایق های بی طاقت بکاریم ... اینها را با مد و کلاس گذاشتن و رفت وآمد لحظه ها نمی شود فراموش کرد!

حالا اینها خاطره های ماست . همه کودکی ما .  گذشته ما که با آن غرورمان را پس گرفتیم !       همین هاست  که نمی گذارد خاکمان را با هیچ کجای دنیا عوض کنیم . هرجور که باشد، تمام بودن ماست .

زیر این آسمان  ، فقط ایران ،ایران است . اگر عاشق باشی !