جوانی
دیروز روز جوان بود ومن تمام مدت داشتم به جوانی فکر میکردم واینکه بالاخره من جوان به حساب میایم یا نه.
اگر جوانی به ظاهر باشد لباسهای عجیب وغریب نمی پوشم وموهایم سالهاست رنگ عوض کرده اند.
اگر به کار باشد شاگردهایم حتما مرا پنجاه ساله میدانند ودنبال نوه هایم میگردند.
اگر به انتظارات پدر ومادر باشد که تاحالا بایدرییس جمهور می شدم وخیلی، ازبرنامه هایشان عقب مانده ام واگر به شناسنامه باشد هنوز از مرز سی رد نشده ام.
مهمتر از همه اینکه معلوم نیست من نسل چندمی هستم .
شاید نسل دو ونیم. چون نه از روزگار پدر ومادرها امده ام ونه به زمانه فرزند سالاری تعلق دارم وجالب است که باید هر دو گروه راهم درک کنم گرچه بقیه یادشان رفته کسی را برای فهمیدن هم نسلان من معین کنند.
نسل ما باید مشکلاتش را خودش حل می کرد چون مادر گرفتار بچه داری بود وپدر دنبال کار وکوپن و نان.چه می شود کرد شعار (فرزند کمتر ) دیر اختراع شد.
نسل ما به هر بهانه ای تنبیه شد اما الان باید چیزی راکه نیاموخته به بقیه یاد بدهد چون زمانه عوض شده وگفتگو جای زور را گرفته.
نسل ما فداکاری واز جان گذشتن را دید وبا همه وجودش حس کرد اما الان حتی نمی تواند ازآرزوهایش حرف بزند گروهی حوصله ندارند وخیلی ها باور نمی کنند.شاید حرف زدن هم اختصاص به نسل خاصی دارد.
ببینم نسل سوخته چه ویژگیهائی دارد؟
برای ما واقعا جوانی فصلی است که از میان کتاب زندگی افتاده است.
ولی عیبی ندارد در هیاهوی جنگ هر کس چیزی را جا گذاشته وما هم جوانی را.