((نوبت ، درست لحظه آخر به ما رسید

انسان به عاشقانه ترین ماجرا رسید

حوا درنگ کرد،زمین،سیب سرخ شد

 آدم سکوت کرد ، قیامت فرا رسید

کشتی شکستگان و رسولان ناامید

 در انتظار معجزه بودند ، تا رسید

از دشتها ،تلاوت باران شروع شد

از کوه ها به گوش بیابان،صدا رسید

تاریخ ایستاد،جهان مکث کرد و بعد

فواره ای بلند شد وتا خدا رسید

پیغمبری به رنگ گل سرخ باز شد

عطر تنش به دورترین روستا رسید))

(عبدالجبار کاکایی)

   سلام و عید همگی مبارک.

از شبی مثل امشب خاطره جالبی  دارم (البته جالب برای خودم)که دوست دارم تعریف کنم .

چندسال پیش قسمت شد و ۲۷رجب را کنار امام رضاع بودم . قبلاجایی خونده بودم که هر بیماری،شب مبعث را در حرم امام باشد شفا می گیرد واین مساله اونقدر حتمیه که قدیم ها،اگر کسی بعد ازاین شب به مشهد     می رسید ،تا مبعث بعدی اونجا می ماند.

خلاصه من و دوتا از دوستانم تصمیم گرفتیم که معجزه اون سال را حتما ببینیم و قرار گذاشتیم شب را بین بیمارهای جلوی پنجره فولاد، بگذرانیم. رفتیم و از اونها که تعدادشان به خاطر سردی هوا، زیاد هم نبود،حسابی پرس و جو کردیم و درد و ناراحتی هرکدامشان را پرسیدیم و بعد هم بینشان نشستیم.

چند روز قبلش برف اومده بود و اونقدر  لرزیدیم که یک خانمی دلش سوخت و چادرنمازش را روی دوش ما انداخت تا از سرما نمیریم. بگذریم که بعدش تا یک هفته مریض وبستری بودیم ولی بهرحال تاصبح یخ زدیم وباز مقاومت کردیم. اذان صبح شد و از نماز جماعت حرم، جا موندیم و باز هم انتظار کشیدیم. هوا روشن شد و چندساعتی هم از صبح گذشت و باز هم از معجزه خبری نشد! دیگر از شدت خستگی و سرما،کوتاه اومدیم وبرگشیم پیش بقیه دوستانمان با کلی حیرت که پس وعده های مفاتیح، چی شد؟

دوساعت بعد آنهایی که از حرم برگشتند با هیجان و شور و شوق تعریف کردند که وقتی رسیدیم اونجا، دونفر که شفا گرفته بودند دیدیم و نقاره ها را زدند و...!!! اینجوری شد که فهمیدم توقف بیجا،نه تنهامانع کسب است بلکه مانع شفا هم می شود! بیچاره اون بنده های خدا که به خاطرما مریض های قلابی، مجبور شدند سرمای آن شب را تحمل کنند. کاش زودتر برگشته بودیم تا مردم هم به کارو زندگی شان می رسیدند!