((قرار بود داخل مملکتی شویم که در آن هر دو آدم با حال وباصفایی که به هم می رسند،به جای سلام واحوال پرسی،فریاد بکشند"گیو می ا فایو"و شرغ کف دستهاشان رابه هم بکوبند. یعنی یک پنج به من بده!یعنی بزن قدش!.. یعنی دستت را به من بده، دست های تو بامن آشنا است...شرغ!!

و البته دروغ نگویم،همین جوری هم بود.وارد جی.اف.کی. که شدم تا ویزا را تایید کردند ، دختری ترگل ورگل با لباس سورمه ای افسری جلو آمدو ازمن پرسید که آیا ایرانی هستم؟و من سرتکان دادم. خندید و گفت: گیو می افایو ، من! عشق کرده بودم.اصلا انتظارچنین اسقبال گرمی رانداشتم. زمین تا آسمان تفاوت می کردبا آنچه در مورد امریکا توی کله ما فرو کرده بودند.ته دلم قیلی ویلی می رفت که بعدبیست ساعت پرواز،شرغ بکوبم کف دستم رابه کف دستش .

اما ای کاش،کاش که این پلیس زن نبودتا راحت و بدون ترس از شرع و شارع و مشروع ، شرغ می کوبیدم دستم را به دستش.صدایی مدرن از درونم برمی خیزدکه کناس ازترشح نپرهیزد،دست بده و صدایی سنتی ،جوابش می دهد که شات آپ ، دست ندهی ها!

دخترک پلیس انگار ازگاوگیجه درونی من مطلع باشد،لبخند می زند و دوباره می گوید  "گیو می افایو،پلیز"همان جور که پلیزش را می کشد،مچ دست من را می گیردو کف دستم را می کوبد توی یک استامپ پراز جوهرمشکی.شرغ. بعد ازمن می خواهد که دستم راروی کاغذی با سربرگ اف.بی.آی فشار دهم وبچرخانم. به من می گویدکه فینگرپرینت یاهمان انگشت نگاری برای ایرانی ها و تبعه های چندکشور دیگر تروریست که مشکوک به فعالیتهای تروریستی هستند ، لازم الاجرا است.

توی دستشویی بامحلول پاک کننده که دخترک پلیس به من داده است،به سختی باکف دستم ورمی روم. شیشه اولی تمام می شود. شیشه دوم محلول را خودم از روی رف بر می دارم.وقتی می روم سراغ شیشه دوم،پسر ودختری ژاپنی ازپشت پنجره اتاق پلیس ازمن عکس می اندازند.... این صحنه ها به هرحال ثبت می شوند، چه بخواهم و چه نخواهم....شیشه دومی هم تمام می شود،می روم سراغ رف وشیشه سومی .

دخترک پلیس دستم رامی گیردو کف دستم رانگاه می کند. سرش رابه چپ وراست تکان می دهدو حالی ام می کند که دستم پاک شده است.نگاه می کنم.امامن هنوز رنگ سیاهی راکه به کف دستم مالیده اند می بینم. همیشه   می بینم. نمی دیدم اما خواهم دید . رنگی که هیچگاه پاک نخواهدشد...خیلی شعاری شد!عمو انگارحواست نیست .   تو آمده ای اینجا که یک عمر زندگی کنی،نیامده ای که فحش بدهی و بیانیه صادر کنی................................... ایرانی بازی درنیاور..!!!

حالا برایم خیلی عجیب نیست که دخترک پلیس پس ازتمام شدن کار انگشت نگاری،پنهانی پشت سرم بیاید و پشت گیت ورودی به همکارانش اشاره کند که مرا بادقت بگردند. هرچه باشد،ما باهم دست یاعلی داده بودیم.....))

          (بخشی از رمان "بی وتن"رضا امیرخانی)