نامه ای برای دوست
صدای بال ملائک ز دور می آید
مسافری مگر از شهر نور می آید
****
سلام ای دلنشین ترین مهمان زمین.
در این سکوت مبهم شب از پس فاصله ای به اندازه یک نامه بی جواب به نزدت آمده ام تا چند لحظه در هوای حضور تو نفس بکشم.
می دانم که وجودت از خورشید روشنتر است اما نمی فهمم چرا شب ها به تو نزدیکترم . آنقدر نزدیک که می توانم سر بلند کنم وبگویم دلتنگم .
برای آمدنت دلتنگم. سفرت طولانی شده و چشم هایم از جستجوی پیچ وخم جاده ها خسته است . از تو خسته نیستم . هیچ کس از تو وانتظار برای تو خسته نمی شود اما درد تنهایی انقدر جانم را آزرده که تمام حرفهایم بوی گلایه می دهد.
از غربت گلایه دارم .از تو گلایه دارم. به خاطر همه بال های شکسته و قدهای خمیده .به خاطر همه چشم های غبار الود و اشک های خشکیده .از تو گلایه دارم .آخر تو صاحبخانه ای و ما همه مهمان توایم .چطور با تو ودر حضور تو این همه غریب وبی کس مانده ایم ؟
گلایه هایم را ببخش ولی از ناله های کودکان واز آرزوهای پوسیده واز اشکهای مادران به خاک نشسته به تنگ آمده ام.از ناتوانی خودم شرمنده ام وغصه هایم را برای تو می نویسم.
شنیده ام وقتی می آیی که یارانی پاک داشته باشی ولی ای قاصد رهایی تو خود بهتر می دانی که خیلی وقت است پیمانه ظلم لبریز شده واین دایره رنج وگناه هر روز تکرار می شود.پس بیا .اگر می شود حالا بیا.حتی تنها بیا.
می دانم که در تقدیر همه اجداد تو حقیقت تنهایی موج می زند.می دانم که غم غربت نوح ومظلومیت ابراهیم بر دوش توست.می دانم که تو داغ ناله های زهرا وگریه های علی را بر دل داری .می دانم که تو از همه غریب تری اما بیا.
بیا تا عطر نرگس مشام همه دنیا راپر کند.بیا تا خورشید دوباره مهربان شود و دلهای پر گلایه ، آرزو کردن را یاد بگیرند.
بیا ای پیک سحر که صبح دیر کرده است و شب امان ما را بریده.
بیا که بی قرار تو هستیم.
(عطائی)