سلام

(بی حوصله ها لطفا نخوانند)

 

وقتی آخر سال باشد و چند تا از روزهای کاریت به تعطیلی خورده باشد و تو در گیر ودار طراحی سوال و تایپ و...شبها کابوس ببینی که روز امتحان رسیده و هنوز کتابهایت را تمام نکرده ای ، بهترین ومناسب ترین زمان برای رفتن به یک اردوی چندروزه است!

البته خیلی هم حق انتخاب نداشتم .همان روزها را با بچه ها کلاس داشتم ،متاهل ها هم طبق معمول عذرشان موجه بود، ازهمه مهمتر می خواستم شاه چراغ وتخت جمشید را ببینم وبا ایرانیان باستان مو فرفری و اخمو، عکس بگیرم . بهرحال راهی شدم .

 از اول هم فکر نمی کردم همراهی شبانه روزی با بچه های شلوغ و پرحرف این مدرسه ،کار راحتی باشد اما وقتی بخواهی با ۷۰نفر دیگر در یک خانه قدیمی  شش اتاقه غذا بخوری ، بخوابی و البته آشپزی کنی آنقدر بهت سخت می گذرد که حالا در اتاق ۹متری خودت، احساس شرمندگی کنی !

خیلی سخت بود ولی خوش گذشت . چون برای اولین بار توانستم در هوایی نفس بکشم که از عطر بهار نارنج لبریز بود .شهر حافظ و باغ های دلگشایش به همان زیبایی ششصد سال قبل بود .                                   حیف که سیگار راننده ما ، هر روز نفس صبح را آلوده می کرد .

این چند روز مثل کولی ها کنار وسایلمان زندگی کردیم ، از هرچیزی حرف زدیم،باهم ساندویچ درست کردیم و ظرف شستیم و خندیدیم و هیچ اتفاقی هم برای رابطه معلم و شاگرد نیفتاد ! وقتی همان شاگردهای تنبلم از پنجره اتوبوس ،انواع ابر و درخت و سنگ و... را نشانم می دادند و یا با سی کلمه انگلیسی که بلد بودند با توریست ها حرف می زدند ، فهمیدم که هنوز بچه ها را نمی شناسم .

شبها از صدای حرف و خنده شان ،خواب نداشتیم وکارمان به خیابان گردی کشید. روزها هم بعد از هر بازدید باید شام و نهار را آماده می کردیم و حضور وغیاب و پذیرایی و...... زمان استراحت هم کارمان جواب دادن به سیل تلفن های پدر و مادرهای نگران بود .

 نصفه شبها وقتی بعد از دوسه ساعت کارگری در آشپزخانه ،خوابم می برد یکدفعه با لگد شدن پایم از جا می پریدم تا بفهمم یکی دیگر از بچه ها در خواب راه می رود ! توی بازار ، ده بار اصرار می کردند تا نظرم را بگویم و سوغاتی بخرند ولی دوتا مغازه جلوتر بر می گشتند و تمامش را عوض میکردند و...  

با همه اینها شاید تمام خستگی هایم دررفت وقتی بعداز بازدید باغ ارم ، دورم جمع شدند و گلهایی را که یواشکی چیده بودند توی دستم ریختند و یا می خواستند برای بچه نداشته ام، کادو بخرند یا  آنهایی که توی اون هوای گرم ، رویم پتو می انداختند . این همه لطف از طرف کسانی که بعضی روزها از دستشان، به آزمایشگاه مدرسه پناه می برم تا فقط چند ثانیه آرامش داشته باشم !

 با خودم فکر می کنم چقدرخوب بود اگرهرسال ،هفته اول مدرسه رایک اردوی چندروزه می رفتیم . آن وقت احساس و شناخت ما از همدیگر ،رابطه مارا تعیین می کرد نه این میز و نیمکت ها !