بالاخره صبر تابستان تمام شد تا روزهایمان دوباره  ، مدرسه ای شود ... لبریز از عطر مهر...

جشن شکوفه های امسال ما، چندتا نکته جالب داشت  :

اول اطلاعات بچه های نیم وجبی  بود که انگار قبل از وزارت بهداشت دست به کار شده بودند..  وقتی پرسیدم چرا همه باید لیوان داشته باشند و از لیوان خودشان آب بخورند ؟ یکیشون گفت برای اینکه ( آن فو  لِن زی ) نگیریم  ! و  نفر بعدی فریاد کشید آنفولانزای  خووووکی !!!

نکته بعدی  حضور یک عباس آقای اخمو وبددهن بود که احتمالا مراقبتهای  بهداشتی اش  به مرحله وسواس رسیده  ... توی حیاط  ۲متری  دورتر از صف بقیه ایستاد و هرکاری کردیم حریفش نشدیم که از دیوار  جدا شود و روی صندلی بنشیند.. دو سه بار هم مثل تیر از کمان در رفته  به طرف درب مدرسه پرواز کرد که البته فورا دستگیرو به آغوش پرمهر کلاس برگردانده شد !

منِِ‌ٍِ معلم ٬واقعا لذت می برم از این همه اشتیاق نسل جدید برای کسب علم ! همان روز اول که سعی کردم با نقاشی و بازی ونمایش و ...مدرسه برایشان دلنشین وپرخاطره شود ،وقتی میخواستند بروند خانه ٬یکیشون با لحن طلبکار اومده میگه پس چرا مشق ننوشتیم ؟؟؟ گفتیم میایم مدرسه مشق می نویسیم ولی هیچ کاری نکردیم پس  کی به ما درس میدهی ؟!

و مورد آخر ، هنرنمایی خودم بود که موقع فیلم برداری دیدم  یکی از بچه های ردیف اول ایستاده و جلوی بقیه را گرفته ، آرام  رفتم کنارش و دستم را گذاشتم روی شانه اش تا بنشیند ولی طفلکی نشسته بود  !

تا آخر جشن ، سعی میکردم به این برنج دانه بلند کلاسمان نگاه نکنم !