تو که سر تا به قدم ، آیینه ذوالمننی

تو خود حُسن خدایی و حسن در حَسنی

تو که در هر وطنی ، شاهد هر انجمنی

به چه جرمی و چه تقصیر ،غریب وطنی؟

دلت از زخم زبان ،پاره شده چون جگرت

کس ندانست و نداند  که چه آمد به سرت

طفل بودی که کتک خوردن مادر دیدی

اشک چشم پدر و داغ برادر دیدی

آنچه آمد به سر آل پیمبر دیدی

سالها غربت و تنهایی حیدر دیدی

بود یک عمر فقط قوت تو ،خون دل تو

چه توان گفت که شد همسرتو ،قاتل تو ؟

نه عجب گر ز غمت سنگ به صحرا گرید

آب ها خون شود و ماهی دریا گرید

بارها چرخ ستمکار تو را کشت حسن

ماجرای در و دیوار ، تو را کشت حسن

غم بی دردی انصار تو را کشت حسن

به چه تقصیر دگر یار ،تو را کشت حسن ؟

دوست دارم که شبی شمع مزار تو شوم

سوزم و نور فشان در شب تار تو شوم

جان و دل باخته ،بی صبر و قرار تو شوم

سر به دیوار نهم ، زائر زار تو شوم ....

( شعر از ؟)