برای کوه تنها !
تو که سر تا به قدم ، آیینه ذوالمننی
تو خود حُسن خدایی و حسن در حَسنی
تو که در هر وطنی ، شاهد هر انجمنی
به چه جرمی و چه تقصیر ،غریب وطنی؟
دلت از زخم زبان ،پاره شده چون جگرت
کس ندانست و نداند که چه آمد به سرت
طفل بودی که کتک خوردن مادر دیدی
اشک چشم پدر و داغ برادر دیدی
آنچه آمد به سر آل پیمبر دیدی
سالها غربت و تنهایی حیدر دیدی
بود یک عمر فقط قوت تو ،خون دل تو
چه توان گفت که شد همسرتو ،قاتل تو ؟
نه عجب گر ز غمت سنگ به صحرا گرید
آب ها خون شود و ماهی دریا گرید
بارها چرخ ستمکار تو را کشت حسن
ماجرای در و دیوار ، تو را کشت حسن
غم بی دردی انصار تو را کشت حسن
به چه تقصیر دگر یار ،تو را کشت حسن ؟
دوست دارم که شبی شمع مزار تو شوم
سوزم و نور فشان در شب تار تو شوم
جان و دل باخته ،بی صبر و قرار تو شوم
سر به دیوار نهم ، زائر زار تو شوم ....
( شعر از ؟)
+ نوشته شده در جمعه سی ام دی ۱۳۹۰ ساعت 20:12 توسط سهراب
|